.امشب میرویم خانه مادر بمناسبت روز مادر.

چهارشنبه زنگ زد نفهمیدم زنگ همسر زد بهش گفتم بگو خانه مادرم هستم هی داشت میگفت چرا جوابم را نمی دهد و همسرم میگفت من چی بگم من نمی دونم چی در فکرشونه بهشون میگم باهاتون تماس بگیرن. خلاصه رفتم بیرون و زنگش زدم که الان دارم میرم منزل شما وقتی رسیدم باهاتون تماس می گیرم.خلاصه زنگش زدم و اول در مورد ماه دی که بینهاست سخت گذشته گفتم و اینکه اصلا اصلا حالم خوب نبود گفتم رفتم لباس پهن کنم که یاد خطای گلی افتادم و اینکه انگار در اقیانوس غم هستم کمی دلداریم داد و گفت تا آخر پای من و گلی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد گفتم در مورد روند دوستی امان با مشاور صحبت کردم و اینکه گفته در کنار من احساس ناامنی می کنید خیلی خیلی جا خورد گفتم ببخشید باید می گفتم.گفت موتوری ات جنس خوب بهتون نداده عوضش کن. من کمی خندیدم...گفتم متنفرم از اینکه آویزان کسی باشم اصلا توقع نداشت گفت معلوم نیست چی به مشاور گفتی بد راهش کردی گفتم من چیزی نگفتم فقط روند دوستی امان را گفتم.خلاصه فکر کنم اصلا اصلاتوقع نداشت.گفتم همسرم گفته راستش را بگو گفتم اگر بگم اعصابشون خورد میشه همسرم گفته اینکه قراره آخرش اعصابشون را خورد کنی اولش خورد کن گفت دمشون گرم.ولی با اینکه الان عذاب وجدان دارم ولی بالاخره گفتم فکر کنم شوهرش هم فهمید و برایش اصلا اصلا خوشایند نبود...وقتی امدم خانه یادم آمد پنجره های حیاط را نبستم و پنجشنبه شب بهش پیام دادم که دارم میروم منزل شما جوابم را نداد فعلا با اینکه ته دلم ناراحتم ولی اصلا اصلا قرار نیست بهش زنگ بزنم خداوندا کمکم کنید ممنونم.پنجشبه تولد نرگس بود که دوستاش را دعوت کرده جمعه گفتم عکسش را ببینم کمی نشانم داد

جمعه رفتم خانه مادر سوروک می پختند تا 6 بعد از ظهر انجا بودیم دای علی و همسردومش چقدر جووحشتناک بود حسودی بیش از حد مهدیه و سمیرا و سیما و کبری و خلاصه جو بسیار سنگین بود شب که امدم معده درد وحشتناک شدم الان هم هستم دیشب رفتم منزل خانم کاظمی اش گرفتم عجب اشی بود.... برای خواهر هم بردم خیلی خیلی حالش بد بوددوباره وسواسش برگشته.....امشب میرویم خانه مادر بمناسبت روز مادر...............گلی اخلاقش الحمدالله رب العالمین خیلی بهتر شده وشنبه شب رفتم عطاری گفت چیزهایی بنویسم که هنوز ننوشتم.مچ دست راستم چند روزی است درد می کند...

سلام واحترام ، دوست عزيز مدتي هست كه بدون اينكه بدانم چرا؟ مورد بي مهري شما قرار گرفته ام كه مرا بسيار در فكر فرو برده كه چه خبطي از من سرزده . ايكاش حتي اگر نميخواهيد با من ارتباط داشته باشيد دليل آن را ميگفتيد تا اين قدر آشفته نباشم وحداقل جبران كتم امروز بعد از نماز برايتان دعا كردم . واز خدا خواستم آرامش هميشگي زندگيتان باشد واز اينكه لحظات شيريني را در كنار شما داشتم وطعم دوست خوب را بعد از مدتها به من چشانديد از شما متشكرم . ودر آخر اگر حركتي نا خواسته انجام دادم كه مور دتكدُر خاطر شما شده هزار بار عذر خواهي مي كنم .

سلام و عرض ادب و احترام خدمت شما عزیز بزرگوار. خانم هاشمیان عزیزم من را ببخشید واقعا شرمنده‌ام من تا زنده ام ممنون و دست بوس و دعاگوی شما هستم وقتي برای من نوشتید که فکرتان درگیر شده سردرد شدم واقعا ببخشید بخدا هيچ وقت باور نمی کردم کارم به اینجا بکشد. به من فرصت بدهید متعادل شوم. امروز کار مدرسه بی نهایت بود و فکرم درگیر شما. نمی دانستم چطور بنویسم. انگار قفل شدم هر کار میکنم نمی‌شود. واقعا از شما خجالت می کشم فقط امیدم به این است که گفتید من را همان جوریکه هستم دوست دارید ولی فکر کنم دیگر دوست ندارید. امشب ان شاء الله با اجازه شما میروم منزل شما. قبل از رفتن به شما پیام میدهم واقعا ببخشید من را حلال کنید.

سلام واحترام دوست عزيز من شما مرا نگران كرديد اميدوارم هر مشكلي كه درزندگي شما هست بحق اسم مقدس فتاح گشادگي ايجاد شود. اما اگر قابل بدانيد حداقل با من صحبت كنيد تا كمي سبكتر شويد وخواهش ميكنم با اين شلوغي ذهني فكرتان را درگير خانه ما نكنيد من شما را دوست دارم وبه دوستي با شما افتخار ميكنم

دیروز صبح بمحض بیدار شدن پیامش را دیدم و بهم ریختم و نفهمیدم چگونه نماز خواندم....تا ساعت 2 مغزم هنگ بود پیامی نوشتم که پاک کردم و این را نوشتم.

سلام و عرض ادب و احترام خدمت شما عزیز بزرگوار. خانم هاشمیان عزیزم من را ببخشید واقعا شرمنده‌ام من تا زنده ام ممنون و دست بوس و دعاگوی شما هستم. من در روند دوستی خودمان با 3 مشاور صحبت کردم چون دلم بی نهایت برای شما و خانواده اتان تنگ میشد و واقعا آرام و قرار نداشتم و همیشه نگران بودم عشق من نسبت به شما از حد خارج شده بود و اینکه هر بار نمیتوانستم شما را ببینم خیلی گریه کردم تا راحت تر شدم و نتيجه صحبت با مشاوران این شد که من علاوه بر اینکه دارم بی نهایت خودم را اذیت می کنم باعث ناامنی زندگی شما شدم. و واقعا این دوست داشتن افراطی دردسر شده هم برای من و هم برای شمامن گفتم هرگز نمی توانم از شما جدا شوم گفتند دورادور دوستتان بدارم ولی کنترل شده و جدا از اینکه گفتند شما شاید راضی به این دوستی و ادامه آن نیستید.. و واقعا وقتي برای من نوشتید که فکرتان درگیر شده سردرد شدم واقعا ببخشید بخدا هيچ وقت باور نمی کردم کارم به اینجا بکشد. به من فرصت بدهید متعادل شوم. امروز کار مدرسه بی نهایت بود و فکرم درگیر شما. نمی دانستم چطور بنویسم. واقعا از شما خجالت می کشم فقط امیدم به این است که گفتید من را همان جوریکه هستم دوست دارید ولی فکر کنم دیگر دوست ندارید. امشب ان شاء الله با اجازه شما میروم منزل شما. قبل از رفتن به شما پیام میدهم واقعا ببخشید من را حلال کنید