الان در مدرسه هستم اعصابم را خانم رحیمیان خورد کرد که معاون فنی بلد نیست برق کارگاه کجاست و اگر مدیر بشود نمی خواد من معاون فنی اش باشم؟؟؟؟ گفتم تو مدیر شو من میروم.دیشب خانه محمد اینا بودیم عصر روضه خوانی برای حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام داشتند و چقدر دلنشین بود مامانم بخاطر نیامدن یکتا اینا به ما زهر کرد.آبی بی پنجشنبه خاکسپاریشون بود و چقدر آرامش بود انگار نه انگار که مرده بقول گلی اصلا فکر می کنی اصلا نمرده و یا اینکه اصلا چنین آدمی نبوده...فردا مامانم حلوا می پزد برای ننه سکین اینا و امروز بابا حاجی زمین خورده دوباره. دیشب سارا اینا هم بودند چقدر دیشب حرف زدم .شوهرخواهر میخواست من را خفه کند؟؟؟؟امروز مهران میرود مصاحبه کاری الهی قبولش کنند این بچه از بیکاری دیوانه شده . شرایط سخت زندگی و پدر پولدار بیشعور خسیس /////اگر من هیچ گناهی هم نداشتم تنها کسی که من را جهنمی می کند پدر مهران است از بسکه غیبتش کردم.میخواهیم همدیگر را تکه پاره کنیم.