دیشب رفتیم خانه مادرگلی برگشتیم اعصابم را خورد کرد که اگر با او دوست بودم او زندگی اش خراب نمیشد...سر اینکه مادر محمد در مورد دوست دخترش پرسیده و مشکلی نداشته با این قضیه .دیشب با همسر رفتم داروخانه برای دستم
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 10:32 توسط پشیمانم که ازروی نادانی آبرویم را بردم
|
بنام خداوند بخشنده و مهربان