الان مدرسه ماندم آمدند شبکه را درست کنند دیروز روضه سالگرد آبی بی شروع شد...مادر با همسر رفتند.خاله عصمت و بچه هایشان نیامدندبخاطر جریان روح الله... گلی مشاوره داشت بعدش رفتیم....این روزها دلهره دارم دلتنگی .....پنجشنبه زنگ زدند که شب بروم آمدند یزد رفتم الکی بهشان گفته بودم شبها می روم مغازه همسر ....چقدر حرف الکی زد که خودت مغازه بزن ....خانم هاشمیان حالش زیاد خوب نبود "آمپول نوروبیوم زد....بعد رفت بالا... خواهر بخاطر نرگس خیلی ناراحت است چون مشاور در مورد باباش بد گفته...نمی دانم آخر عاقبت این ارتباط چه میشود....توفیق هایم را از دست داده ام ماههاست زیارت عاشورا نخوانده ام و قران خیلی کم....امروز 12:24 دقیقه زنگ زد سر و صدا خیلی زیاد بود گفت بهتری گفتم بله نسبت به دیروز گفتم بعضی وقتها انگار حمله عصبی به من دست میدهد...مدیر آمد و من قطع کردم پیام دادم 55 دقیقه بعدشض که نمی توانم تماس بگیرم....