سال 1372 ورود پدر به خانه و خبر قبولی من در رشته کامپیوتر و اینکه آغاز زندگی من . از آنجا شروع شد و در آخر ازدواج با برادر درسخوان ترین دانشجوی کلاس ما.....چهارشنبه 14 شهریور همکارم زنگ زد که داریم میاییم ببینمت و بغلت کنم برایم عناب تازه و کلوچه آورده بود با همسرش و هرکار کردم نیامدند داخل و ازش پرسیدم کی برمی گردید گفت فردا ؟؟؟؟؟ موقع خداحافظی داشتم میگفتم کی دیگر هم را می بینیم همسرش گفت پس فردا به همسرش گفت چرا گفتی منم گفتم من باور کردم فردا میروید...خلاصه فرداش آمد شولی آوردولی نیامد داخل خانه
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور ۱۴۰۳ ساعت 11:27 توسط پشیمانم که ازروی نادانی آبرویم را بردم
|
بنام خداوند بخشنده و مهربان