جمعه سیاه
جمعه صبح و شب با گلی دعوای بی نهایت شدید کردیم و جیغ هایی که میکشید اصلا روم نمیشد از خانه برم بیرون ...آمدم دیروز صبح مدرسه با دلی گریان خانم صفاری از شلمچه برایم تسبیح و خاک و پارچه متبرک اوردند و من چقدر خوشحال شدم چقدر گریه کردم.دیروز زنگ خواهر زدم خودش بی نهایت مریض و برادر هم مرتب زنگ می زند و کلا دیوانه شدم دیروز متوسل شدم به شهید گمنام....
بنام خداوند بخشنده و مهربان