جمعه سیاه

جمعه صبح و شب با گلی دعوای بی نهایت شدید کردیم و جیغ هایی که میکشید اصلا روم نمیشد از خانه برم بیرون ...آمدم دیروز صبح مدرسه با دلی گریان خانم صفاری از شلمچه برایم تسبیح و خاک و پارچه متبرک اوردند و من چقدر خوشحال شدم چقدر گریه کردم.دیروز زنگ خواهر زدم خودش بی نهایت مریض و برادر هم مرتب زنگ می زند و کلا دیوانه شدم دیروز متوسل شدم به شهید گمنام....

دلم گرفته از این سقفهاب بی روزن

دیشب رفتم منزلشان زنگ زدم که ظرف نصفه شده زنگ مستاجرشان زده و امد و فلکه پایین را بست؟؟؟؟؟؟هی می گفت مهندس الان زنگ میزند از مهندس مهندس کردنش حالم به هم میخورد؟؟؟؟؟دیشب بعداز آن رفتم خانه خانم صفاری براشون رطب و نان خشک بردم .امروز میروند راهیان نور خوشبحالشان......ماشین دیگر روشن نشد زنگ همسایه زد و خدا عمرشان بدهد با هل روشن شدآمدم خانه صبح با همسرم آمدم مدرسه.....زنگ مادر مهرداد زدم گفت مهرداد تا آخر این ماه بیشتر سرکار نمیرود انگار بخاطر من میرفته؟؟؟؟؟؟؟؟/ برادر مرتب بهش زنگ میزند پول میخاد ......