8 خردادماه پنجشنبه شب ...زنگ زدم روبروی داروخانه دکتر حیدری هستم امدند نازیلا خانم هم بود معاون اجرایی مدرسه اشان و 20 سال دوست بودند....چقدر خندیدم و با نازیلا خانم حرف زدم دوباره دیوانه شدم الان هم دارم منفجر میشوم......آخرش متلکش را گفت ....آهنگ خنده های زیر لب ......عشوه های پنهانی........کنارهم نشستن و اینکه دوباره بعد از پیاده شدن تا الان حجم وحشتناک فکر و گریه و غصه خوردن که چرا خوشی ها همیشگی نیست ایکاش زمان متوقف میشد.....گفت فردا یعنی جمعه صبح نازیلا خانم را می برند خانه و بعد میروند کرمان.....فکر کنم جمعه زنگ زد که دارند برمی گردند و فردا میروند......؟؟؟؟؟شنبه شب با خواهر مادر را بردیم دکتر اعصاب و در حین رفتن ماشینشان را دیدم......با مادر همان شب رفتیم خانه خاله ثریا تولد مجید از بسکه دیر شده بودهمه رفته بودند.....ساعت 11 و 12 دقیقه شب پیام داد بیدارید؟؟؟گفتم بله تماس بگیرم.....زنگ زد گفت رسیدند بیرجند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟در حالیکه صددرصد همین جا بودند گفتم کی بروم آب گلها بدهم گفت 5 شنبه -جمعه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدایا من چه کنم خدایا من چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چهارشنبه 7 خردادوقتی بعد از مدرسه رفتم خانه خواهر دیدم ظهر زنگ زده.....در راه بازگشت زنگ زد که پایش پیچ خورده و مهندس هم بیرون شهراست؟؟؟؟؟؟شب پنبه را بردیم کلینیک برای جراحی پیام دادم بهتر است؟؟؟؟؟گفت دارن میرن دکتر......