دیشب داشتم میرفتم برای سومین بار سرم وصل کنم.که آمدند او و شوهرش برامون دوتا بسته زرشک و یک زعفران بزرگ آوردند .آمدم بیرون و احوالپرسی کردم هی می گفت چرا جواب تلفنم را نمی دهی؟؟؟؟؟؟؟ واقعا ته دلم ناراحتم که آمدند .وقتی برگشتم تماس گرفتم و تشکر کردم و گفتم چرا زحمت کشیدید من چه کنم .گفت جواب تلفنم را بده ....در مورد گلی گفتم که دعوا کردیم ولی ایکاش نمی گفتم... و اینکه پیشنهاد داد گلی بره آتلیه کار کنه احوال فرزانه را نپرسیدم همسرش به آقامون گفتن امروز میروند کرمان ولی من اصلا نپرسیدم تا کی هستید و وقتی تلفنی صحبت می کردیم گفتم ببخشید اصرار نکردم بیایید داخل گفت ما اصلا نمی آمدیم داخل گفتم اینکه میدانم نمیخواهید بیایید خانه ما گفت نه کی آخرشب بدون هماهنگی میره خانه کسی؟؟؟؟؟/......دیشب بعد مدتها خواب سلمان را دیدم و چقدر قیافه اش شبیه ارسطوپایتخت بود و در خواب دوباره کمی تلفنی حرف زدیم.... خواستگار سال 70 ....پنجشنبه خیلی به پنبه جان خیرگذشت صبح آمده بود پایین ومی توانست از خانه بیرون برود و عصر هم در پشت بام را بازکرده بود و معجزه شده بود که بلایی برسرش نیامده چقدر با گلی دعوا کردیم و دوباره جیغ های وحشتناک...الحمدااه علی کل نعمه